آورده اند....

آورده اند مردی از ابنای روزگار
یک روز گشت بر خرک لنگ خود سوار

بانوی خویش و نیز کمی خرت و پرت را
آورد و ترک آن خر بی چاره کرد بار

در بین راه خویش رسیدند از قضا
آن دو به پیرمرد غریبی که بود زار

آن پیرمرد خسته و آشفته می نمود
بر او گذشته بود نود سال آزگار
 
 زن گفت خسته است و گمانم گرسنه است
ای مرد صبر کن خر خود را نگاهدار!

مرد اندکی طعام به آن پیرمرد داد
قصد ثواب کرد به درگاه کردگار

گفت ای جوان خدا دهدت اجر بی حساب
چون من نسازدت به غم و عاجزی دچار

از بس که راه آمدم از پا فتاده ام
ای کاش می شدم به خرت اندکی سوار

مرد جوان که یکسره جوگیر گشته بود
از خر پیاده گشت و بفرما زدش دوبار

یک ساعتی گذشت و رسیدند همرهان
جایی که بود مقصد مرد ثوابکار

گفت ای پدر پیاده شو از خر رسیده ایم
گاه فراق آمد و وقت وداع یار

اما ببین که داد چه پاسخ بدون شرم
آن پیرمرد رند به آن مرد بدبیار

گفت ای جوان مزاحم ما می شوی چرا؟!
دست از من شکسته دل ناتوان بدار!

این خر، خر من است اگر مدعای توست
بسیار خب برو سند محضری بیار!

مرد جوان که گیج و پریشان و مات بود
گفت این خر من است...گواه من این نگار...    
/ 3 نظر / 26 بازدید
helen

خيلي پست خوبي بود

helen

خيلي پست خوبي بود

helen

خيلي پست خوبي بود