کوچه باغ.......

دختری از کوچه باغی میگذشت

یک پسر در راه ناگه سبز گشت

 

 در پی اش افتاد و گفتا او سلام 

بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام

 

 

 

   (خاک برسر بی لیاقت.......

...... ایششش)

 

 

 

/ 11 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزالی پیرسون

خخخخ خیلی جالب بود! نکنه می خواستی پسر بیاد تیکه بندازه؟![نیشخند]اصلن بوق کرده تیکه بندازه![زبان]

علی

روزی که تو آمدی به دنیا عریان, جمعی به تو خندان و تو بودی گریان, کاری بکن ای دوست که وقت رفتن, جمعی به تو گریان و تو باشی خندان.

امیر

حظه ای در گذر ازخاطره ها ناخودآگاه دلم یاد تو کرد،خنده آمد به لبم شاد شدم..گویی از قید غم آزاد شدم،هرکجا هستی دوست،لطف یکتای جهان همراهت

علی

سلام خوبی وقتی میای وبلاگ من چرا 7-8 تا نظر نمیذاری؟؟[نیشخند] تو که زحمت میکشی میای وبم یهو چندین نظر بذار خوشحال میشما منم همون قدر نظر میذارم خوبه؟؟؟؟ چی میگی خوبه؟؟[نیشخند]