آیا میدانید........

آیا میدانید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ملک الموت حضرت عزرائیل؛در شبانه روز 360بار ب تو نگاه میکند؛

و منتظر امر خداوند است برای قبض روحت؛پس سعی کن هنگامی که تو را تحت نظر دارد

مرتکب معصیت نشوی؛در غیر این صورت چگونه با خداوند متعال تقابل خواهی کرد!

در این هنگام اگر سه بار استغفار کرده و این پیام را کپی کنی و بفرستی عرض چند دقیقه

میلیونها شخص استغفار میکنند ؛که مسبب خیرش تو هستی؛و این عمل باعث خشنودی

خداوند میباشد!



تاريخ : شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

پابوس.....

گفتند دستانش را قطع کنید...

تا سنت دست بوسی اینها برچیده شود...

اما کوفیان نفهمیدند..

ما اصالتا پابوس این خانواده ایم...



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

بدون شرح!



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

خدای من....

ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ، ﺳﺒـــﮏ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻬﯽ ،

ﺳﻨﮕﯿــﻦ، ﺑﺎﺯﻡ ﮔﺮﺩﺍﻥ

ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺳﻨﮕﯿــﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ، ﺑﺎ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨــﺎﻩ ،

ﺳﺒﮏ، ﺑﺎﺯﻡ ﮔــــﺮﺩﺍﻥ

ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ، ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ، ﺑﺎﺯﻡ ﻣﮕـﺮﺩﺍﻥ.....




تاريخ : دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

د یشب......

دیشب از واعظی شنیدم میگفت / البته بماند اینکه او از که شنفت

که پیر زنی بود به شهر جیرفت / یک عمر اگر چه زیست بی همسر و جفت

                                  یکبار نکرد شکوه از دهر کهن

چون بود همیشه به عبادت مشغول / گاهی به نماز گه به طاعت مشغول

القصه سرش گرم و بشدت مشغول / نه چون زن همسایه به غیبت مشغول

                                یا چون زن بوجهل نبود اهل فتن

اما همه اعمال وی از روی ریا / میداد اطاعتش همه بوی ریا

گویی که در او بود هیاهوی ریا / یا وسوسه ای داشت فراسوی ریا

                               می مرد برای خودنمایی کردن

یکروز که بود سخت مشغول نماز / میکرد عجیب با خدا راز و نیاز

ناگه بر سجاده او یک همراز / بنشست چنین کرد به مدحش لب باز

                                طاعات تو مقبول خداوند ای زن

به به که چه اخلاص و صفایی داری / الحق که عجب حال دعایی داری

چه ذکر قنوت و ربنایی داری / چه سجده بی رنگ و ریایی داری

                               فردا شودت یقین جهنم گلشن

او رفت به سجدتین و زان کرد رجوع / سر را بجلو کرد خم و رفت رکوع

مداحی آن ضعیفه گردید شروع / به به چه رکوعی چه خضوعی چه خشوع

                               حقا که تویی صاحب اسرار علن

در رکعت سوم نمازش ناگاه / گردید از آن به به و چه چه آگاه

برگشت بجای ذکر سبحان الله / رو کرد به آن ضعیفه پس خوانا خواه

                                گفتا ننه تازه روزه هم هستم من !




تاريخ : جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

کربلا

راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده :
آب ، آتش ، خاک ، هوا …
آبی که از تو دریغ کردند
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها
ترکیب این چهار عنصر می شود کــــــــــــــربلا

 

                                            



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

بیا مسلمان باشیم...

چون خون خدا بیا مسلمان باشیم
یا حداقل شبیه سلمان باشیم
مولا ، سگ آستان نمی خواهد مرد !
او کرده قیام تا که « انسان » باشیم.

ای مرثیه خوان ! گزافه گفتن کفرست
با لهجه ی دین ، خرافه گفتن کفرست
اسلام دو نور عترت و قرآن است
جز این سخنی اضافه گفتن کفرست

وقتی که حسین را تو « سین » می خوانی
در تعزیه روضه ی حزین می خوانی
یعنی که حماسه را غلط می فهمی
وقتی که ز کوه ، اینچنین می خوانی

ای دل شدگان ! حسین « عبدالله » است
گوینده ی « لا اله الا الله » است
هر کس که حدیث دیگری می گوید
سوگند به نور ! مشرک و گمراه است

ای مرثیه خوان ، بیا مُکرّم باشیم
در بندگی خدا مُصمّم باشیم
اسلام ، غلام و سگ نمی خواهد مرد !
دین آمده است تا که « آدم » باشیم.....



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

وای بر من............

سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای "نهایت"
برای "شرافت"
برای "انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
"نفس کشیدن"
"دیدن"
"شنیدن"
"فهمیدن"
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای "قرب"
برای "رجعت"
برای "سعادت"
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به "انتخاب"
به "تغییر"
به "شوریدن"
به "محبت"
واااای بر من اگر قـــدر ندانم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

عشق.....

این روزها؛

"عشــق" را

با دست پس می زنــند...

و با پا پیش می کشنــــد!

حیـــــــــــــــف از عشــــق

که زیر دست و پاست...



تاريخ : چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

باران.....

فصل باران است بیا بارانی شویم

از درون جوشیم و طوفانی شویم

بوی خاک و بوی نمناک چمن

کیف دارد زیر باران تر شدن

در تمام قطره ها تکثیر شو

زیر باران خدا تطهیر شو



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

حسین(ع) غریب است...

حسین(ع) هنوز هم غریب است, چون وقتی محرم می آید:

 آقای هوشنگ گلکار! صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یک ماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

قدرت ا... سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...!

جهانگیر خان! پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!

آقای وثوقی! تا پایان اربعین، تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!

منصور سرشانه، روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد!

سیامک چشم چران! که پاتوقش، همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است، در دسته‌های عزاداری اسفند دود می‌کند!

نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از پاپی سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود!

حاج کربلائی ...!! مداح معروف شهر! بابت چند جلسه مداحی در روز،حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد!

جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب، شیر ملّت را می‌دوشد!

هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا، اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با طبل و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند!

و بالاخره "کل یوم عاشورا" یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه و "کل ارض کربلا"یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

و به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید!

 و حسین (ع) همچنان مظلوم است .

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد:

او هم می‌رود

تا سال بعد!

تا یاد بعد!



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

 

ای در دلِ من میل و تمنّا همه تو

واندر سرِ من مایه‌یِ سودا همه تو


هر چند به روزگار در می‌نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو




تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

فقط خدا...

' خـــــدای مــــن!

چه آرامش هیجان انگیزی می بخشد نگریستن به چشمهای تو.

چه بی قراری آرامی است بر در خانه ی محبت تو.

 محبــــوبــــــم! 

نه تنها از خویش مران که در کنارم گیر و دامنت را پناه جاودانه من ساز.

مرا از نزدیکترین عارفان و شایسته ترین بندگان و راستگوترین معلمان و

خالص ترین عبادت کنندگان و مخلص ترین روی به تو آورندگانت قرار ده.

ای خلاق بزرگیها و ای آفریننده عظمت ها!

 ای در وجود آورنده ی رتبه های بلند!

ای عظیم! ای جلیل! ای بخشنده کرم و ای کرامت محض!

ای دست گیرنده و به مقصد رساننده!

تو را سوگند به رحمت و نعمت بی منتهایت که اجابت کن!

 



تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

جالبه....

جالبه هر چی بزرگ تر میشی

احساس و درکت هم نسبت به محرم بیشتر میشه

پخته تر میشی

دوست داری تو هم کربلا باشی

اونم چی

همون روز عاشورا با امام حسین

درست همون جا کنار عباس علمدار

توی همون معرکه!!

اما خوب که فکر می کنی ، می بینی

توی همون درسای اولیه اخلاق حسینی موندیم

خودسازی نکردیم

خیلی فاصله داریم تا عاشورایی شدن

خیلی از امام حسین دوریم

خیلی  جاها  دل امام زمان رو شکوندیم

اما باز دوباره ، تو محرمت

پشیمون و سر به زیر ، میام زیر خیمه عشقت

جایی دیگه ندارم که برم

کسی رو نمی شناسم

مثل مداحها نمیگم سگ در خونه ات

اما بذار لااقل چایی ریز عزادارات باشم ، و کفش جفت کن سینه زنات

بذار بیام تو روضه هات

دوست دارم اشک بریزم و دلم رو سبک کنم

......



تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

عباسم

عباسم 

امشب برای تو چه بنویسم که دلم آرام گیرد 

فقط در گوشم از رشادتهای تو خوانده اند 

از دستهای قلم  شده ات ، از لبان تشنه ات 

از کنار علقمه، از تیری که مشک کودکان حرم را سوراخ کرد 

ای علمدار دشت کربلا 

امشب دلم برای تو گرفته ست 

و اشک امانم نمی دهد

هیچ می دانی هر موقع دلم می گیرد می گویم یا ابالفضل

یا باب الحوائج

 ای ماه بنی هاشم

بعد از تو  بر برادرت حسین چه گذشت ؟

ای علمدار دشت نینوا

تا ابد بر لوح دلم نقش بسته ای




تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

به من بیاموز....

مردمانی را دیدم که تسبیح به دست گرفته و دانه دانه ذکر تو را می شمردند
به عادت. آن گونه با شتاب و متصل نام تو را می خوانند که گویی در معامله
ای از تو چیزی ستاده اند و اکنون بهای آن را می پردازند.
و اندیشیدم که آیا در هربار خواندن نامت ،بزرگی و لطفت را نیز در ذهن
تداعی می کنند؟ مردمانی را دیدم که کاغذ دعا به بهایی می خریدند و چون
نسخه ای از فروشنده، چند بار و چگونه خواندنش را برای رفع حاجت طلب می کردند.
و اندیشیدم که آیا تو را می خوانیم تا بستانیم یا تو را می خوانیم چون دوستت داریم؟
مهربان ترین!
به ما بیاموز که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنان را که دوستمان دارند، از خاطر نبریم.
به ما بیاموز که سوگند راست بودنِ دروغمان را نام تو نسازیم.
به ما بیاموز که به ناحق کردن حق دیگری عادت نکنیم.
و به من بیاموز که دوستی ام را بندی به پای دوستان نسازم و در همه حال دوستشان بدارم، حتی اگر فراموشم کنند.  



تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

دلی که سینه زن هر شب محرم شد..

دلی که سینه زن هر شب محرم شد

صدای هر تپشش ذکر یا حسینم شد

به یاد غربت یک لحظه تو این گونه

بساط گریه هر روز من فراهم شد

شبی که در دل من خیمه زد غم از هر سو

دلم حسینیه بغض و آه و ماتم شد

فدای زلف پریشان تو که بر نیزه

برای قافله سالار تو پرچم شد

فرشته مثل رقیه سیاه می پوشد

حسین سایه تو از سر همه کم شد

همیشه هر شب جمعه امید دارم که

دوباره زائر شش گوشه تو خواهم شد

قسم به عشق که رنگ حسین می گیرد

دلی که سینه زن هر شب محرم شد




تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

 

آسمان را قسمت کردند:.....تکه ای برای برکه.....تکه ای برای رود....تکه ای برای دریا

دلم را قسمت کردند:..........

تکه ای برای تو....تکه ای برای تو......تکه ای برای تو

.

 



تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

پرستش خدا

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست .
پرسیدند کجا میروی؟
گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا... 
مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
نه به خاطر رفاه در بهشت و ترس از جهنم !!  



تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

اگه خدا بخواد...

تو زندگیم یه روزهایی رسید که فهمیدم میشه همه رو دوست داشت اما نمیشه انتظار داشت

همه دوست داشته باشن.

 دیگه برام مهم نیست...

 مهم نیست اگه نمی تونم تو قلب دیگران جا بشم...

 مهم نیست اگه راحت قضاوتم میکنن بدون اینکه درکی ازم داشته باشن...

 مهم نیست اگه ازم فرار میکنن چون خواسته هام رو دوست ندارن...

 مهم نیست اگه تمام دنیا نمی فهمند خستگی هامو...

 اگه هیچ کس نمی تونه بفهمه درک واژه های وجودمو...

 وقتی بزرگ میشی کم کم به تمام این مهم نیست ها میرسی

 خیلی سخته،وقتی بغض میکنی اما بازم میگی مهم نیست...

 وقتی به جز خودت هیچ کس نمی تونه تسکینت بده....

 اما این مهمه ، مهمه که اونقدر بزرگ بشی که بتونی بلندای ارزوهات رو لمس کنی.......

 و من بزرگ میشم ، اونقدر بزرگ که لمس کنم تمام مهم های زندگیمو...

 "اگه خدا بخواد"




تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

پوسترامام حسین(ع)



تاريخ : سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

حسین(ع)

حسین فریاد می زند: "هل من ناصر ینصرنی؟"
و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم:
لبیک یاحسین! لبیک...
حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند...
و من باز می گویم:
لبیک یاحسین!لبیک...
حسین شمشیر می خورد من سر مادرم داد می زنم و می گویم:
لبیک یا حسین!لبیک...
حسین سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم:
لبیک یا حسین! لبیک...
حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و من در پس نگاه های حرامم فریاد میزنم
لبیک یا حسین ! لبیک...حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟

من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد می زنم:
لبیک یا حسین لبیک...
حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، حسین به من نگاه می کند می گوید: تنهایم یاریم کن...
من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک...
خورشید غروب کرده است...
من لبخندی می زنم و می گویم:
اللهم عجل لولیک الفرج...
به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم:
"دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..."
مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند.
مهدی تنهاست...حسین تنهاست..
من این را میدانم اما....................................................................................


 

 

 



تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

سرباز

 

نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد

وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی

هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ

پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام

یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی (ع)  

   

 

 



تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

 

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم
السلام علیک یا ابا عبدالله ...




تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

دل درگیر.....

دعا پشت دعا برای آمدنت

گناه پشت گناه برای نیامدنت

دل درگیر میان این دوانتخاب

آخر کدام ؟آمدن یا نیامدنت؟

اللهم عجل لولیک الفرج

 



تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

پند واعظ

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

و عبادت هم طریق بندگی است 

گفت: زین معیار اندر شهر ما

یک مسلمان هست آن هم زنده نیست! 



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

جمعه...

دست تو باز می کند پنجره های بسته را

هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را

دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم

آینه ی قدیمی غبار غم نشسته را

پنجره بی قرار تو ، کوچه در انتظار تو

تا که کند نثار تو لاله ی دسته دسته را

شب به سحر رسانده ام دیده به ره نشانده ام

گوش به زنگ مانده ام جمعه ی عهد بسته را

این دل صاف ، کم کمک ، شدست سطحی از ترک

آه ! شکسته تر مخواه آینه ی شکسته را  



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

الهی....

الهی ! دانایی ده که از از راه نیوفتیم و بینایی ده که در چاه نیوفتیم . . .

الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان که تو خدایی نهبازرگان

الهی ! بنیاد توحید ما خراب نکن و باغ امید ما بی آب نکن . . .

الهی ! می بینی و می دانی و برآوردن میتوانی . . .

الهی ! بود و نابود من تو را یکسان؛ از غم مرا به شادی رسان . . .

                                         



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

تحقیر را باور نکن...

تو شاهکار خلقتی تحقیر را باور نکن

این آدمک های پر از تزویر را باور نکن

بر روی بام زندگی نقش قشنگی رسم کن

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نشد نقاشیت بد بوده است

از نو دوباره رسم کن تسلیم را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

داستان تقدیر

مسافری خسته که از راهی دور می آمد، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه ی آن قدری استراحت کند غافل از این که آن درخت جادویی بود . . درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...! وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگر تخت خواب نرمی در آن جا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش پدیدار شد !!!

مسافر با خود گفت : چقدر گرسنه هستم. کاش غذای لذیذی داشتم... ناگهانمیزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشکار شد.

پس مرد با خوشحالی خورد و نوشید... بعد از سیر شدن،  کمی سرش گیج رفت و پلک هایش به خاطر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را  روی آن تخت رها کرد و در حالی که به اتفاق های شگفت انگیز آن روز عجیب فکر میکرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببری ظاهر شد و او را درید...

هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.بنابر  این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید...
مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است.



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

ماه محرم

بوی پیراهن خونین کسی می آید

چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست ترنجی و از این می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست؟"

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

یوسف گمشده! دنباله ی این غصه کجاست؟

بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

                                                   



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

توانا بود...

توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد ….. زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد

به ثروت هر آن ابله بی سواد …… به نزد کسان ، به به ! چه آقا بود




تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

یا صاحب الزمان

 

یا صاحب الزمان(عج)

باید دل من بسوزد و دل بشود / تا این که مقابل تو قابل بشود

من شعر سروده ام فقط، شرمنده / در وصف تو باید آیه نازل بشود!



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()
  • اخبار وب | تیم بلاگ