(طنز )زن گرفتن کره خر

 

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

.پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

یک جو از عقل به سر نیست تو را

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله

بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرکار

تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

آورده اند....

آورده اند مردی از ابنای روزگار
یک روز گشت بر خرک لنگ خود سوار

بانوی خویش و نیز کمی خرت و پرت را
آورد و ترک آن خر بی چاره کرد بار

در بین راه خویش رسیدند از قضا
آن دو به پیرمرد غریبی که بود زار

آن پیرمرد خسته و آشفته می نمود
بر او گذشته بود نود سال آزگار
 
 زن گفت خسته است و گمانم گرسنه است
ای مرد صبر کن خر خود را نگاهدار!

مرد اندکی طعام به آن پیرمرد داد
قصد ثواب کرد به درگاه کردگار

گفت ای جوان خدا دهدت اجر بی حساب
چون من نسازدت به غم و عاجزی دچار

از بس که راه آمدم از پا فتاده ام
ای کاش می شدم به خرت اندکی سوار

مرد جوان که یکسره جوگیر گشته بود
از خر پیاده گشت و بفرما زدش دوبار

یک ساعتی گذشت و رسیدند همرهان
جایی که بود مقصد مرد ثوابکار

گفت ای پدر پیاده شو از خر رسیده ایم
گاه فراق آمد و وقت وداع یار

اما ببین که داد چه پاسخ بدون شرم
آن پیرمرد رند به آن مرد بدبیار

گفت ای جوان مزاحم ما می شوی چرا؟!
دست از من شکسته دل ناتوان بدار!

این خر، خر من است اگر مدعای توست
بسیار خب برو سند محضری بیار!

مرد جوان که گیج و پریشان و مات بود
گفت این خر من است...گواه من این نگار...    


تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

از نظر زن...

 
از نظر یک زن "بی عیب ترین” مرد دنیا پدرشه،
"زن ذلیل ترین” مرد دنیا برادرشه،
"خوش تیپ ترین” مرد دنیا پسرشه،

"مظلوم ترین” مرد دنیا پدر شوهرشه،                  
"قدر نشناس ترین” مرد دنیا دامادشه،
"خوشبخت ترین” مرد دنیا شوهر خواهرشه،
و "بدترین”،”بی ریخت ترین”،”بی عاطفه ترین "
بداخلاق ترین” مرد دنیا شوهرشه !



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

دو روی سکه زن

دو روی سکه ی زن

ســکّه معمـــــــــولاً دو رو دارد جـــــــــدا

هرکـدام از دیگـــــری باشــــد ســـــــــوا

 

درقیــــاسِ سکّــــــــه بــــا برخـی زنـــان

نکتــه هـــایـــــی را شنیـــــدم از مَهـــان

 

گــــر تـــــو نیکــــــو بنگــــــری در ذات او

مِثـلِ یــک سکّــــــــــه در او بینـــی دورو

 

یک طرف مادر ، چو حوری در زمین

بـــا محبّت ، مهـــــــــربان و نــــازنیــــــن

 

در صفـاتِ مــــادری بـــــــرتــــر زِحــــــور

بهـرِ فرزنــــــــــدش کند همسر به گــــور

 

جــان دهــــد در راه فـــرزندان خــــویش 

بـی تعلّـل بر چشــــــد هر زهــــر و نیش

 

زیـــن سبب گــردیـده مادر چون نگیـــــن

گشتــه زیــــــــر پـــــای او خُـــــــلدِ برین

 

روی دیگـــر زن بُــــوَد گـاهی چو کیـــــن

گاه محبوب وگهــی بمــب است ومیــــن

 

در مَثَـــل همچــون بــلای خــــــانه است

خـانــــه­ی دور از بــــــلا ویــــــرانه است

 

در بــرون خــــــــانــه خوش رنگ و نجیب

روشنی بـخش و متیــــن و دل فــــــریب

 

در درون خـــانه غُــوغــــــــا می کنـــــــد

آتشـــی بـــــی دود بـــــر پا می کنـــــــد

 

شمــــرِ ذِی الجـــــــوشَن بُوَد انگشتِ او

 بـــــــار صـــــــــد کولــی بُوَد بر پشت او

 

گـــــر که باشــــــد نمره­ی ابلیس بیست

در قیـــاسش نمـــــــره می­گیرد دویست

 

چـون خــــــــدایش هر دوروی سکّه دیـد

ارزش یـک روی آن سکّـــــــه پــــریـــــــد

 

نیـم بهـــایش کــــــرده زن را در جهـــــان

تـــا نمـــــــاید جایگـــــــاهش را عیـــــان

 

گر چه عیـن عدل و انصافِ خــــــــداست

کس نـدانـد عمـــر زن را چون نکـــاست؟

 

"خسروا" دیگــــــــــر چنیـــن از زن مَــگو

از زن ومـــــادر گُلــــــــــی بهتـــر مَجــــو

 

تـک گُل بی خـار این عالَم خـــــــــداست

نیــک و بــــد در هر کجا از هم جـــداست



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

حدس بزنید؟

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سال ها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه منظره ای روبرو شد؟
.
.
.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

قصه چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش/شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم/تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد/ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش/کمان ابروان، قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست/ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من/اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم/به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام/که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم/ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده/که بینم چهره آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست/زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت/هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار/گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود/زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت/تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ناز و فریبا/بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا/کمان ابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من/بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم/از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست/دگر آن هاله بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر/نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به شاعر/به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت/سرانجامی ندارد قصه چت



تاريخ : دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

تنهایی....

تنهایی‌ یعنی مادری که تو رو ۹ ماه تو شکمش تحمل کرد
 ولی تو
بعضی‌ مواقع طاقت نداری یه لحظه تحملش کنی‌ 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

پسر

دیگه کار از دماغ عمل کردنو ابرو برداشتن و جیغ زدن وسط دعوا گذشته . . .

دیروز یه پسر دیدم!!!!!!!!!  

..موهاشو خرگوشی بسته بود . . الله اکبر



تاريخ : یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

خونه مادر بزرگه

خونه مادربزرگه 2013          
.
.
خونه ی مادر بزرگه ، الان آپارتمانه...

 خونه ی مادر بزرگه ، استخر و لابی داره

 خونه ی مادر بزرگه ، wifi ی مفتی داره

 خونه ی مادر بزرگه ، دیش و LNB داره

 کنار خونه ی اون ، همیشه پارتی برپاست

 پارتیهای محله ، پر شور و شوق و غوغاست

 مادر بزرگه الان ، مازراتی سواره

 رنگ موهاشم هر روز ، جور واجورو باحاله

 مادر بزرگه الان ، شلوار جین می پوشه

 کفش کالج و کیفش ، همیشه روبه روشه

 مادر بزرگه هرشب ، Gem Tv رو میبینه

 خرم سلطان و سنبل ، لامیارو میبینه

 خونه ی مادر بزرگه ، هنوز خیلی باحاله

 خونه ی مادر بزرگه ، حرفای خاصی داره



تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

شادی.....

هر لبخند کوچک می تواند قلبی را لمس کند...

هیچ کس خوشحال به دنیا نیامده است...

اما همه ی ما با توانایی خلق شادی به دنیا آمده ایم...




تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

یا صاحب الزمان

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤ یا صاحب الزمان  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ از کوی دلم¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤بکن تو   گذری ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نیم نگاهی ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤یا نظری ¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤



تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

مادر

مادر هستی ام به امید دعای توست

 فردا  کلید باغ  بهشتم  رضای توست



تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

چی بگم؟؟؟؟؟؟...



تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

یادتونه.....

 یادتونه؟وقتی بچه بودیم همه فامیل میگفتن /تو به من رفتی مثل خودمی.

اما الان  هیچکس مسئولیت قبول نمیکنه "همه میگن/آخه تو به کی رفتی؟؟؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

حقیقت

این حقیقت ازکسی مستور نیست

جانشین نور غیر از نور نیست

در غدیر خم ولایت شد قبول

برد بالا دست مولا را رسول

رفت بالا دست خورشید غدیر

شد امام و مقتدای ما امیر



تاريخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

عید غدیرمباااااارک

بر عید غدیر عید اکبر صلوات / بر چهره ی نورانی حیدر صلوات

بر فاطمه این عید هزاران تبریک / بر یک یک اهل بیت کوثر صلوات . . .

عید غدیر بر شما مبارک



تاريخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

کاش....

کاش می شد به همان حال و هوا برگردیم

بـه زمــیــن و بــه زمـــان شهـــدا بـرگـردیــم

 

دور بـاشـیـــم از آئـیـنـه ی خــودبـیـنـی مـان

کـاشــــ می شد که دوباره به خـدابرگردیم



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

میخوام.....

میخــــــــــوام دعــــــــــــا کنــــــــــــم

نه برای خـــــــودم برای دوستـــــــــای مجازیم که

بعضیاشون خیلی گرفتــــــــــــارن

بعضیاشون خیلی دلشکستــــــــــــن

بعضیاشون خیلی تنهــــــــــــان

بعضیاشون خیلی نا امیــــــــــــدن

بعضیاشون عاشقــــــــــــن

خـــــــــداجــــون هـــــوای دلاشــــونو داشتـــــــه باش،

یه دستـــــــى به ســـــروگـــــوش زندگیشون بکش،

نذار حســــــــــــرت به دل بمونن ،

نذار ایمانشــــــــون ضعیــــــف بشه،

دستشــــــــــونو بگیـــــــــــ ــــــــــــر..

خدایــــــــــــا به یگانگیـــــــت قسمت میــــــــــــدم

نذار آرزوهـــــــــــاشون آرزو بمونــــــــــــه.......



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

حسین...

دارد سماور تکیه جوش می کند

با قل قلش برای تو چاووش می کند

جانم فدای سینه زن تشنه ات حسین

وقتی که چای روضهء تو نوش می کند




تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

خودت درستش کن...

خراب کرده ام آقا خودتــــــــ درستش کن

امید آخــــر دنیا خودتـــــــــ درستش کن

نمانده پشتـــ  سر مـن پلی که برگردم

خراب کرده ام آقا خودتـــــــ درستش کن

ببین چگونه به هم  خورده کــار من ماندم

به حق حضرتــــــ زهــــــرا خودتــــــ درستش کن

گرفت دست مــرا هرکسی ، زمینم زد

شکست بال و پــرم را خودتــــــــــ درستش کن



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

قبر


??قـــال رســـول الله :

◄ ??قـــبـــر هـــر روز پنـــج مرتبـــه انسان را صـــدا می زند :

??1- من خانه فقر هستم با خودتان گنج بیاورید

??2- من خانه ترس هستم با خودتان انیس بیاورید

??3- من خانه مارها و عقرب ها هستم با خودتان پادزهر بیاورید

??4- من خانه تاریکی ها هستم با خودتان روشنایی بیاورید

??5- خانه ریگ ها و خاک ها هستم با خودتان فرش (زیر انداز) بیاورید

1) گنج : لا اله الا الله

2) انیس : تلاوت قرآن

3) پادزهر: صدقه , خیرات

4) چراغ : نماز نماز شب

5) فرش : عمل صالح
.
به نظرت فرستادن 5تا صلوات چقدر وقت میبره؟

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

تموم شد 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

گفتم....

گفتم: که خـــدا مرا مرادی بفرست…

طوفان زده ام راه نجــاتی بفرست…

فرمود: که با زمزمـه یا مهـــــدی ( عج )

نذر گل نرگــــــس صلــــــــواتی بفرست…

  ★ اللهم عجـل لولیـک الفـــــرج ★



تاريخ : چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

همه جا....

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشند

دل من به شیشه ماند همه سنگ می فروشند

به کرشمه نگاهی دل ساده لوح ما را

چه ناز میربایند...

 چه قشنگ می فروشند ....



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

زندگی چیست؟

زندگـی مـوسیقـی گنجشک هاست

زندگی باغ تماشای خداست

زندگی یعنی همین آوازها ....

عشق ها ...

لبخند ها ...

پـرواز ها ...



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

میدونی....

میدونی ...

یه وقتایی دوست دارم فقط خودم باشی و خودت

خودمو یه دنیا از حضور تو ...

میشه دوستم داشته باشی ؟

آخه من که جز تو کسی رو ندارم ...

میدونم خیلی بدم ...

اما تو که مهربونی ....

هیچ وقت تنهام نذار

خدای نازنینم....



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

دلم .....

خــــــــــــدا . . .

دلم هوای دیروز را کرده

هوای روزهای کودکی را . . .

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم

تا برای تو بیاورد ! . . .

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم

و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را . . .

میخواهم خط خطی کنم

تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم میخواهد اگر معلم گفت :

در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو !

دلم میخواهد

این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم .

دلم میخواهد . . .

می شود باز هم کودک شد ؟؟؟

 

راستی خدا !

دلم ، فردا هوای امروز را می کند ؟؟؟؟؟!!!!!! 



تاريخ : پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

آموخته ام....

مـــــــــــــــن...
در زندگی گـــاهــی باختــــــــه ام !!...
گـاهـی با کسی ســـاختــه ام !!...
گـاهـی گـریـه کرده ام !!...
گـاهـی بخشیــــــده ام !!...
گـاهـی فـــریــب خورده ام !!...
گـاهـی افتــــاده ام !!...
گـاهـی روو دســــت خورده ام !!...
گـاهـی ضـربــه خــورده ام !!...
حـــال زمـانـش رســیـده کـه بـگـویـم :
مــــــــــــــن ...
از تــــمـام ایـنـــــــــها درس "آمـــوخـتـه ام !!...
اکـــنــون خـــوشـحــــــــالـم کــه خــودم هســــتـم !!...
شـــایـد کـــمی ســـاده بــاشـــم !!...
شـــایـد کــمبـودهـایـی داشـــتــه بـاشــــم !!...
امــا صــادق هســـــتـم وبـه دنـبـال خـوشـبـخـتـی !!...
و نـیــازی نـدارم کــه دیــگران را !!...
بــرای اثـبـات تـحت تـاثـیـربـگـذارم !!...
مــــــــــــــن...
خــــودم هـــســتـــم !!...
وایـــن کــافــیـسـت...



تاريخ : پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

همه روز....

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن ...



تاريخ : چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

بنی آدم......

بنی آدم ابزار یکدیگرند /

در اسگل کردن ز هم برترند

چو عضوی به درد آورد روزگار / 

دگر عضوها را خنده و هار هار . . .

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

اثر خدمت و احترام به پدر و مادر...

آیت الله خزعلی از آیت الله محمدرضا بروجردی نقل کردند که :

پدر آقای مشکور در عالم خواب می بیند به حرم امام حسین علیه السلام مشرف شده است و همه مردمی که آنجا به زیارت مشغول هستند - به جز چند نفر - به صورت حیوانات دیده می شوند.

در همان حال نیز مشاهده می کند که جوانی به حرم وارد شده و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله

و از آن حضرت جواب شنید : و علیک السلام احسنت.

آقای مشکور می گوید: که از خواب بیدار شده و به حرم مشرف شدم، منظره حرم را همان طور که در خواب دیده بودم، مشاهده کردم، البته همه به صورت انسان بودند اما افراد همان افرادی بودند که در خواب آنها را مشاهده نموده بودم.

چیزی نگذشت که ناگهان دیدم همان جوان نیز آمده و سلام داد ولی من جواب سلام حضرت را نشنیدم.

سراغ جوان رفته و جریان خوابم را به او گفتم.

جواب داد: برای او مهم نیست.

گفتم: چطور این خواب برای شما مهم نیست؟

گفت: من جواب آن حضرت را شنیدم.

گفتم: شما چه کردی؟

جواب داد: من هر شب جمعه به زیارت حضرت می آیم و هر بار پدر یا مادرم را به حرم می آورم.

یکبار پدر و مادرم هر دو با هم گفتند ما را ببر.

در بین راه پدرم به زمین خورد و از راه رفتن عاجز شد.

ولی باز از من خواست که او را به حرم ببرم. من او را روی دوش خودم قرار داده و به حرم بردم؛ لذا حضرت جواب من را دادند و مرا تحسین کردند. 3



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

پاییزت دل انگیز....

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()

ماندن هنر میخواهد....

"ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ

ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ"
ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ"

ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ
ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﻣﺎ ﺗﻮ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ
ﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﻳﺖ
ﺣﺘﻲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﺑﺪﺍﻧﺪ

ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﺮﺭﻭﺯ
ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ
ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ

"ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ
ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ "ﻫﻨﺮ" ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد...................آری "ماندن"



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : معصومه | نظرات ()
  • اخبار وب | تیم بلاگ